تبليغاتX
قطره قطره - دادوفریاد


قطره قطره

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

دیشب من باز نتونستم بر خشم خودم غلبه کنم . یه کار بد کردم ........

با داد و فریاد با وحیدم حرف زدم .نمی دونم چطور عصبی نشم .اولش خیلی سعی کردم سکوت کنم باز هم نشد و تو طول مسیر وحید همش صحبت میکرد نزدیک خونه مامانش بودیم که دیگه نتونستم آروم باشم وعصبی شدم اونجا که رفتیم من ظاهر خودم رو حفظ کردم ولی وحید نه. مامان ازم پرسید :چرا وحید ناراحته؟گفتم چیزی نیست یه بحث کوچولو داشتیم و موضوع رو برای مامان گفتم . (آخه مانتو هم چیزیه که آدم به خاطرش بحث کنه وحید اعصابش از دست حمید داغونه!!!) به نقل از مامان

وحید خیلی غصه برادرش رو میخوره من این رو میفهمم و هر بار از کوره در رفتنش هم مرتبط با این مسئله است ولی خودش میگه نه این طور نیست تازه بهش شب بخیر هم نگفتم و خوابیدم ولی اون صبحه می خواست بره سر کار من و بوسید ورفت.

شب که بیای خونه همه چیز رو فراموش کردم و ازت معذرت خواهی میکنم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:19 توسط سمانه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست