تبليغاتX
قطره قطره


قطره قطره

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

سلام سلام

خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم امشب هم بعد از مدتها اومدم سراغ وب لاگم و مهسا جون من رو وادار کرد تا یه پست جدید داشته باشم ازش ممنونم . خواهر گلم ازت ممنونم که راهنمایی کردی ولی از اینکه احساس تنهایی میکنی سخت دلم گرفت تو تنها نیستی عزیزم بزار شعار بدم اگه ندم میترکم تو خدا رو داری . آخیش گفتم ولی خب  حق باشماست نباید این کار رو کرد . قول میدم . چشم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:59 توسط سمانه| |

کلی نوشته بودم ولی دیس شدم همش رفت الان نمیشه توضیح داد که موضوع چی بود عشقم اینجا رو تخت دراز کشیده و داره مطالعه میکنه ولی دوباره بعدا حتما مینویسم که موضوع چی بود

اصلا ولش کن میگم سخت مشغول مطالعه است انگار نه حالا .... امروز زنگ زدم به مادر شوهرم برای احوالپرسی هیچی به روی من نیاورد ازش خواستم با خواهر شوهر گرامی که منشا همه چیز بود صحبت کنم گفتم با من قهره گفت نه این چه حرفیه و اون بیچاره رو وادار به دروغ کرد که بگه خوابه.خداییش مادرشوهرم خیلی خانومه خیلی من تو پست قبل بی انصافی کردم ای سمانه باز عصبی شدی در و تخته رو به هم زدی واقعا که تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

من عاشق همسرم هستم من بدون وحید هیچم و حاضرم هر کاری بکنم که اون تو دلش غصه نخوره اول برای رضایت تو  بعد هم با خودم خلوت کردم دیدم نباید لجبازی کرد .من واقعا بهترین همسر دنیا رو دارم پس چرا ناراحت باشه

من باورم اینه که وحید برای من واقعا ایده اله ( که خودش میگه ایده آل وجود نداره )میگن قانون  زندگی قانون باوره پس من برای با تو بدون و زندگی آروم داشتن هر کاری میکنم  عاشقانه دوستت دارمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:9 توسط سمانه| |

دیشب من باز نتونستم بر خشم خودم غلبه کنم . یه کار بد کردم ........

با داد و فریاد با وحیدم حرف زدم .نمی دونم چطور عصبی نشم .اولش خیلی سعی کردم سکوت کنم باز هم نشد و تو طول مسیر وحید همش صحبت میکرد نزدیک خونه مامانش بودیم که دیگه نتونستم آروم باشم وعصبی شدم اونجا که رفتیم من ظاهر خودم رو حفظ کردم ولی وحید نه. مامان ازم پرسید :چرا وحید ناراحته؟گفتم چیزی نیست یه بحث کوچولو داشتیم و موضوع رو برای مامان گفتم . (آخه مانتو هم چیزیه که آدم به خاطرش بحث کنه وحید اعصابش از دست حمید داغونه!!!) به نقل از مامان

وحید خیلی غصه برادرش رو میخوره من این رو میفهمم و هر بار از کوره در رفتنش هم مرتبط با این مسئله است ولی خودش میگه نه این طور نیست تازه بهش شب بخیر هم نگفتم و خوابیدم ولی اون صبحه می خواست بره سر کار من و بوسید ورفت.

شب که بیای خونه همه چیز رو فراموش کردم و ازت معذرت خواهی میکنم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:19 توسط سمانه| |

امروز باز وحید از دسته این پسرک عصبی شد

کی میشه خدمت سربازی این بچه تموم بشه همه یه نفس راحت بکشن

هر بار نمیره پادگان وحید ناراحت میشه و بهم میریزه و این گل پسر نمیدونه که با هر بار نرفتنش برادرش چقدر ناراحت میشه و هر بار هم به نوعی در زندگی ما تاثیر بد میزاره . این قدر خودت رو اذیت نکن گلم.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:36 توسط سمانه| |

من بهترین همسر دنیا رو دارم .هیچ وقت فکر نمیکردم زندگی مشترک تا این حد شیرین باشه تو

بهترینی وحید جونم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:44 توسط سمانه| |

عاشقتم گلم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:36 توسط سمانه| |

واااااااااااااااااااای وقتی خوب فکر میکنم  میبینم چه روزهای سختی رو گذروندیم تا به اینجا رسیدیم . حالا الان تو همسر من هستی. خوابم ؟ نه نه نه نه . سمانه خانم بیداری .

همسر گلم دوستت دارم .

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:23 توسط سمانه| |

سلام . خوبید؟

می خوام آپ کنم اما نمی دونم از کجا شروع کنم ؟

کلی خبر داغ دارم برای گفتن ولی .............

می گم حالا .

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:55 توسط سمانه| |

بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم

بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تاحالا
که بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم

داری کجا ها می کشی
با این دل در به در و
قشنگ مهربون من
اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا

اینکه چقد دوست دارم
اینکه چقد آرزومه

پیش چشات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو

بری هزار سالم بشه
چشم انتظارت می مونم
بازم برای دل تو

ترانه هامو می خونم
خودت می دونی که تورو
از دل و از جون میخوامت
لیلی عشق من شدی

من مثه مجنون می خوامت

بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا

که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا

اما حالا بهت می گم

دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو

برای تو وحیدم . فقط تو عشق من

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:32 توسط سمانه| |

سلام .

چند روز حس و حال خوبی پیدا کردم . چرا؟؟؟؟

با وحیدم که حرف میزنم آخره سر زندگیه . دلم براش تنگ شده  خیلی خیلی خیلی

خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم . خدایا به داده ها و نداده هات و گرفته هات شکر .که دادههات نعمت و نداده هات حکمت و گرفته هات امتحانه .

همیشه دوستت دارم .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:22 توسط سمانه| |

سلام عشق قشنگم

به نام تو بیاد تو برای تو

هیشه عاشقت می مونم. هیچکی نمی تونه برای لحظه ای جاتو پر کنه؟ همیشه مهمترین عضو وجودم رو خالی احساس می کنم.
روزها رو به یادت سر می کنم. خیلی جات پیشم خالیه . امیدوارم .......

عزیزمی . مواظب خودت باش.

تنها عاشق همیشگی تو
وحید سه سانتی !!!

دوستت دارم وحیدم .

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:10 توسط سمانه| |

واقعیت =اینک اینجا

يك سوءتفاهم بزرگ بين زندگي و زمان وجود دارد. گمان شده است كه زمان به سه بخش تقسيم شده است:
گذشته، حال و آينده __ كه درست نيست. زمان فقط از گذشته و آينده تشكيل شده است.
اين زندگي است كه از زمان حال تشكيل شده است.
بنابراين، براي آنان كه مي خواهند زندگي كنند، راهي به جز اين نيست كه لحظه ي حال را زندگي كنند. فقط زمان حال است كه وجودين است.
گذشته فقط مجموعه اي از خاطرات است و آينده چيزي جز تخيلات و روياهاي شما نيستند

بيشتر مردم، بدون اينكه زندگي كنند، خودشان را از گهواره تا گور مي كشانند

-( قابل توجه شما سمانه خانم )

- زندگی؟ درست خوندم ؟ زندگی؟ باشه در موردش فکر میکنم .

- آفرین دختر خوب .

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:1 توسط سمانه| |

زمینه همین رنگی می مونه . فکر کن عوض شد .

دلم چی؟

وقتی تنها نقطه سفید زندگیت پاک بشه -چه رنگی میمونه .

سیاهی

سیاهی

سیاهی

اون موقع ها صورتی بودم . همه چیز رو به راه بود اما حالا...............

جز سیاهی رنگ دیگه ای نمیبینم .

کور شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:14 توسط سمانه| |

برای عشقی که رفت ( وحید )

 

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگار

توی این کوچه تاریک من و تنها نمی زاره

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات که من و بهونه می کرد

می زنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم

کاش بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختی من همه هستیم و باختم

زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوستم نداشتی از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که من و تنها گذاشتی

میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره

 تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره

می دونم میای یه روزی

یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکستم سر این کوچه میمیره

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:30 توسط سمانه| |

می گذرم از میان رهگذران -مات

می نگرم در نگاه رهگذران- کور

این همه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر درجان من نه شور نه فریاد

دیگر درقلب من نه عشق نه احساس

دشتم - اما در او نه ناله مجنون!

کوهم - اما در او نه تیشه فرهاد !

هیچ نه انگیزه ای - که هیچم - پوچم !

هیچ نه اندیشه ای - که سنگم چوبم !

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 15:31 توسط سمانه| |

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی - به صد ناز - شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم

مرا می شکستی مرا می شکستی!

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:55 توسط سمانه| |

یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد . Bad Gift 



دوست داشتن یه نفر یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است .  
Heart Eyes 

دوست داشتن یه نفر یعنی نگاه کردن به چهره ء خداوندNa-na-na-na 

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط سمانه| |

رها کن و به خدا بسپار .

می گویند خدا همه جا هست و با این حال

همیشه فکر می کنیم از ما دور است .

خدا در درون ماست

اما او را جایی در بیرون از خود قرار می دهیم تا پرستش اش کنیم .

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:36 توسط سمانه| |

خداوند همیشه به عیادت مان می آید اما اکثرا ما خانه نیستیم .

***

گلی که محبوب خدا باشد بدون باران هم رشد می کند .

***

من همیشه همه مذاهب را محترم شمرده ام . همیشه گفته ام :

تنها یک خدا وجود دارد و جمعیتی از مردمان سر در گم .

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:53 توسط سمانه| |

هر شب نگرانی هایم را به خدا وا می گذارم .

او به هر حال تمام شب بیدار است .

خداوند دایره ای است که مرکزش همه جاست و محیطش هیچ کجا نیست .

خدا گردو را می دهد اما آن را برای مان نمی شکند .

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:30 توسط سمانه| |

بگذار خداوند دیگران را به وسیله تو دوست بدارد و تو را به وسیله دیگران .

 

خدا دعای ما را می فهمد

حتی وقتی کلمه ای برای گفتنش پیدا نمی کنیم .

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:54 توسط سمانه| |

بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که

خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است .

بعضی دیگر خدا راستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است .

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:45 توسط سمانه| |

سلام

بالاخره بعد از ۹ ماه که ممنوع الآپ بودم . امروز مجوز به روز کردن وب لاگم رو گرفتم .

خیلی خوشحالم .

                                                       (  مرسی وحید جون  )

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 20:27 توسط سمانه| |

وفا را از درخت بیاموز

که حتی سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد .

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 11:36 توسط سمانه| |

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوشتر از اینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن !!!!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 17:57 توسط سمانه| |

برای چشم خاموشت بمیرم .

کنار چشمه نوشت بمیرم .

نمی خواهم در آغوشت بگیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم .

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:27 توسط سمانه| |

بابایی دارم میام پیشت .

اگه خدا بخواد امشب یا شاید هم فردا صبح وحیدم رو بعد از ۳۰ روز میبینم .

نمی دونی چه حالی دارم . دل تو دلم نیست .


من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی شاه بیت غزل زندگیم .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 14:59 توسط سمانه| |

خیلی دلم گرفته . دارم دیوونه میشم .

کاش می دانستی برای با تو بودن ها

نفس با تو کشیدن ها دلم تنگه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 18:54 توسط سمانه| |

من بدهكارم

جيب هايم خالي ست

كفش هايم كهنه ، چشمم كور

من عجب دنده نرمي دارم

من پول هايم را وقتي مي گيرم ،

كه فاتحه اش را خوانده باشد زن من

سر گلدسته برج

جيب من جاي گره خوردن هيچ است و شپش

هر كجا هستم باشم ، خانه اي مي خواهم

اجاره، رهن ، كرايه همه اش مال من است

چه اهميت دارد كه اجاره با لا ست

صاحبان خانه چه خبر از ته جيبم دارند

پول را بايد جست ، وام بايد كه گرفت ،

خانه اي نقلي ساخت

زير قرض بايد رفت

با همه اهل و عيال ،نان خشك بايد خورد

مگر اين اشكنه ها چه كم از ديزي سنگي دارد

بهتر آن است كه قانع باشيم

و نگوييم كه پول و پله لازم داريم

حرف ديگر،كافيست

خانه در يك قدمي است

و طلبكار آنجاست

كفش را بايد كند

پول را بايد جست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 18:25 توسط سمانه| |

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم،

 

از همه بيزاريم و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم،

 

تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني ميآيد.

 

تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد، دقيقا تعيين ميكند كه چه رفتارهايي از او سر

 

خواهد زد، براي چه چيزي تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب ميكند.

 

منشاء تمام افكار و حركات ما، چگونه ديدن خويشتن است، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 20:20 توسط سمانه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست